|

تو ميري و من فقط نگاهت مي کنم , تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم , بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يگ لحظه باقيست
========================================
فرصتي نيست تا بينديشم فرصتي نيست تا رسيدن مرگ من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ فرصتي نيست تا بينديشم وقت رفتن هميشه نزديک است جاده ها پر ز اشتياق منند آسمان هم هميشه تاريک است فرصتي نيست تا بينديشم شعله شمع رو به خاموشيست لحظه ها را ز ياد خواهم برد بهترين چاره هم فراموشيست فرصتي نيست تا بينديشم ساده مي گويمت خداحافظ و تو را مي سپارمت به خدا
=======================================
برگرد اي غريبه ! من بيمار نگاه خاموشت هستم . من دلتنگ آن سکوت بي فرجامت هستم . من آواره کوچه به کوچه چشمانت هستم . مي داني؟ هر وقت برف مي بارد من سفر مي کنم سفري به درون آن نگاه معصومت ؛ سفري به دنياي پاک سادگيت ؛ سفري به يادهاي فراموش نشده ؛ سفري به آن دور دست هاي غريب ؛ اي مسافر گمشده شهر ماه ! من تو را هر روز در غروب خيالم مي بينم ؛ با همان نگاه هاي خسته و پر نفوذ ؛ من تو را هميشه اين گونه مي بينم هميشه نگاهت بوي خاک باران خورده را مي داد تو رفتي ! تو رفتي ! آرام و بي نشان ؛ سراغت را از شقايق هاي وحشي گرفتم گفتند: ما خواب بوديم کسي را نديده ايم ؛ به باران گفتم : من نگاهي را گم کرده ام تو آن را نديده اي؟ کلامش بارش سکوت بود ؛ حال من مانده ام با کوله باري از يادها و تنهايي ها وغروبي ديگر که انعکاسي از نگاه توست . برگرد اي غريبه ! من بيمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم 
ادامه مطلب
|
نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 22:56