تبليغاتX
طراوت باران
صلیب


آخرين بار که او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم

 گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي !؟

 گفتم : بر سر هر گوري صليبي مي نهند

 اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز

زيرا انجا گورستان عشق من است .


***********************************

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم

اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم....

.تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم

 اما به من نياموختي كه چگونه تو رو فراموش كنم.


**************************************


عشق باري است بر دوش دو قلب که
اگر يکسان به عهده گرفته شود با لذت تحمل ميشود .

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 14:32