عشق چيست؟ 
كزصداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه دراين گنبد دوار بماند
عشق یا دل سپرد ن احساسي است گرم و لذت بخش كه سرچشمه ي آن عواطف انساني است.اين حس هيچ ارتباطي با عقل و محاسبات عقلاني ندارد ، در اصل عقل نمي تواند براي عشق يا اعمال عاشق توجيهي بياورد و مقام عشق بالاتر از آن است كه عقل بتواند آنرا توجيه كند.
به قول يه شاعر:
عاقلان كاش خدايا همه عاشق گردند
تا بدانند كه اين كار به دا نايي نيست
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند كه دراين دايره سر گردانند
مقام عشق بنازم كه تير بر رگ ليلي زنند و
ازرگ مجنون خسته، خون بدر آيد
يا شاعري ديگر مي گويد:
در عشق فرو خفته زخود بي خبرم
عمريست در اين راه به سير وسفرم
از عشق نديدم به جهان والاتر
عشق است كه بنموده چنين دربدرم
در واقع اين حس گرم و سوزان به جز با عشق ميسر نيست.اين عشق است كه گهگاهي عاشق را مجبور به توصيف عشق مي كند و اين عشق است كه مانند يك نيرويي قوي عاشق را به تلاش وحركت فرا مي خواند.
عشق است كه با قدرت خود سردي ها را تبديل به گرمي و بي حوصلگي ها را تبديل به شور مي كند و دو وجود عاشق و معشوق را چنان يكي مي سازد كه گويي مي توان وجود يكي شده ي آنها را با يك پيراهن پوشانيد به طوري كه انگار از لحظه ي خلقتشان يكي بوده اند منتها در دو جسم .
در عشق كميت ها راه ندارند و فقط كيفيت مطرح است يعني چاقي ولاغري ، سفيدي و سياهي و ... مطرح نيست ، در واقع عشق زيبايي هاي درون را مي بيند نه برون را. همان طوري كه در یه شعر مجنون در جواب انتقاد عيب جو از ليلي مي گه:
تو مو مي بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو ، او اشارت هاي ابرو
در حقيقت معشوق يك كيفيت است نه كميت كه آنرا عاشق در وجود متلاطم خويش مي سازد و اين تلاطم مثل امواج دريا در دل عاشق مي خروشد وبا خرو شيدن خويش تصوير معشوق را در دل عاشق مي سازد، و اين باعث مي شود كه هميشه تصوير معشوق همراه عاشق باشد وهچنان دل سپرد ه او بماند.
دل داده ي عشقم و نرفتم بيراه
راهي به جز اين نيست خداي است گواه
در هر چه كنم نظر ؛ نبينم جز عشق
لا حول و لا قوة الا بالله 
عشق هميشه سه حرف " عين ، شين و قاف " بوده است كه برخي آنرا مخفف علاقه ي شديد قلبي مي دانند ولي هر كس از عشق تعبيري دارد شايد بتوان گفت واژه عشق يكي است ولي معناي آن هزارها.
صبح وسحر وبلبل وگلزار يكيست
معشوقه و عشق وعاشق ويار يكيست
در عالم اكر هزار دلبر باشد
مقصود يكي ، عشق يكي ، يار يكيست
به نظر من همانطوري كه هر صفتي درجاتي دارد براي عشق هم مي توان درجاتي قائل شد.عشق را مي توان از ساده ترين نوع دوست داشتن تا پيچيد ه ترين نوع شيفتگى وشيدايي بدانيم .
شايد شنيده باشيد كه مي گويند "دوست داشتن از عشق برتر است"ولي من شک دارم چرا كه ما خيلي چيزها رو دوست داريم ولي عاشقشون نيستيم ولي چيز هايي رو كه عاشقشون هستيم به تبع دوست داريم و با اين حساب بايد عشق از دوست داشتن برتر باشه.
اما به نظر من هر علاقه و دل سپردني را نمي توان عشق ناميد ، علاقه اي كه نقص ها را در معشوق نمي بيند و يا به قولآ عيب ها را همه حسن مي بيند و يا معشوق را برتر از آنچه كه هست يا دراصل مطابق ميل خودش تصور مي كند ،عشق نيست چرا كه عاشق را در گردابي مي اندازد كه معشوق را هم غرق مي كند همان طوري كه باز سعدي ميگه:
از صحبت دوستي برنجم كه اخلاق بدم حسن نمايد
عيبم هنر و كمال بيند ، خارم گل و ياسمن نمايد
كو دشمن شوخ چشم بى باك ؟
تا عيب مرا بمن نمايد !
نمي دونم ولي به نظر من عشق يعني رسيدن به كمال نه زوال .درواقع عشق بايد با نيرويي كه دارد عاشق و معشوق را به سوي كمال ببرد عشق بايد سازنده باشد نه ويران كننده ، بايد عاشق را روحا غني سازد نه آنكه دچار فقر روحي گرداند.
تا نهان است غم عشق تو در سینه ی من
نخورم حسرت فردوس و غم طوبی را 
عشق بايد باسه صفت همراه باشه : "معرفت"،"اعتماد"و"تفاهم". در توضيح مي تونم بگم كه عشق بدون معرفت يعني عشق همراه با جهل يعني همان دوستي خاله خرسه قصه ها و عشق بدون اعتماد يعني عشق همراه باشك،ظن ويا حسد و اين يعني ويراني عشق و درآخر عشق بدون تفاهم يعني نيستي عشق.چرا كه اگر عاشق ومعشوق با يگديگر تفاهمي نداشته باشند ، يگديگر را به درستي درك نخواهند كرد ،در اين صورت حس مشتركي نخواهد بود تا نيروي عشق ميان آن دو استحكام ايجاد كند.
و اینم از تقابل عشق و عقل :
عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست؟
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است 
عقل مي گفت كه دل منزل و مأواي من است
عشق خنديد
و گفت يا جاي تو يا جاي من است
و ...
در شبستان ازل شمع یکی بیش نبود
بزم را از پر پروانه چراغان کردند
و بابا طاهر هم از عشق میگه:
غم عشقت ز گنج رايگان به
وصال تو ز عمر جاودان به
كمي از خاك كويت در حقيقت
خدا دونه كه از ملك جهان به
و از یاد یار :
به دریا بنگرم دریا تو بینم
به صحرا بنگرم صحراتو بینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشون از قامت رعنا تو بینم
و ...
مرا غوغای معنی می کند عشق
دلم خون با تانی می کند عشق
حریفش نیستم می دانم آخر
مرا هم ضربه فنی می کند عشق 
عشق است که یار دلربایش عشق است
عشق است که خویش و آشنایش عشق است
ای خون خدای عشق ! سوگند به عشق
تو عشقی و عشق! خون بهایش عشق است
دوستی می گفت :
عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب
و حالا !
هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نبودم. 