تبليغاتX
طراوت باران
صلیب


آخرين بار که او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم

 گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي !؟

 گفتم : بر سر هر گوري صليبي مي نهند

 اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز

زيرا انجا گورستان عشق من است .


***********************************

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم

اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم....

.تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم

 اما به من نياموختي كه چگونه تو رو فراموش كنم.


**************************************


عشق باري است بر دوش دو قلب که
اگر يکسان به عهده گرفته شود با لذت تحمل ميشود .

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 14:32
شما هم بخونید

همسایه های عزیز و مهربونم سلام .فقط هم یه کلام
یکی از دوستان خوبم توی قسمت نظرات عشق رو اون قدر زیبا به رشته ی تحریر در آورد که  نتونستم شیوایی قلمش رو ندید بگیرم به واقع عشق رو قشنگ توصیف کرده . بدون تغییر همین جا قرارش میدم که بله واقعا زیبایی و حقیقت عشق به سادگیست و در کردار می توان نشون داد و ...
خودتون بخونیدش

سلام درود بر شما نازنین
زیباست و با محتوا و قلم عرفانی شما با غباری از طراوت پاکی باران است .
در یکی از پستهای شما مطلبی مرا به فکر فرو برد و همیشه برایم تکرار زمان داشت که خواستم انتقادی کنم و شاید نظری که بعنوان قطره باران فرصتی داده شده رو بیان کنم . آری عشق زیباست و بخشش / درک / احساس / جاویدانی / از خود گذشتن و.... چیزهایی دارد که میتوان آنرا ترسیم کرد . سالیانی از داستانهای عاشقانه و عرفانی او می گذرد / دوره ایی که عاطفه ها کم شده باشد . واژه ها بهانه باشد. دیگر چیزی یافت نمی شود. آنهنگام که بارانی با عظمت بر سرمان نعمت می افکند . بدون کینه بود . اما کفر انرا فرا گرفت که رنگش رو به سیایست / نمیدانم به واژه حقیقت و حقوقی و منطقی اعتقادی دارید. در آخر باید گفت خویش را در خویش پیدا کنیم و وجدان رو در خودمان بگنجانیم و همه آنها رو بی ریا بیاموزیم / حقیقت در سادگیست و بیانش در کردار است ......

جاوید و سر افراز آنست که هویت و خودباوری خویش را در خویش پیدا کند . کمال در آنست که عظمت خود را بجا بیاورد " کوروش پادشاه عدل و عدالت "

منتظر راهنمایی های خوبتون هستم 
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 20:25
سلام ...

همسايه هاي خوب و مهربونم سلام . از اين که نتونستم پاسخگوي محبت شما باشم شرمندم . مسافر مشهد بودم . از نظرات مهربونتون هم ممنونم . اميدوارم بتونم قدرداني کنم  
 


به سوي تو
به شوق روي تو
به طرف کوي تو
سپيده دم آيم
مگر تو را جويم
بگو کجايي ؟
نشان تو به هر زمين گاهي
ز آسمان جويم
ببين چه بي پروا ره تو مي پويم
بگو کجايي ؟
کي رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غير نامت کي نام دگر ببرم
اگر تو را جويم
حديث دل گويم
بگو کجايي ؟
به دست تو دادم
دل پريشانم
دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا
بگو که از جانم
دگر چه خواهي
يکدم از خيال من
نمي روي اي غزال من
دگر چه مي پرسي
ز حال من
تا هستم من اسير کوي توام
به آرزوي توام
اگر تو را جويم
حديث دل گويم
بگو کجايي ؟؟؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 22:44

 من از این پس به همه عشق جهان می خندم

به هوس بازی این بی خبران می خندم

من از آن روز ی که دلدارم رفت

به غم و شادیه عشق دگران می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته است و به آن می خندم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 22:39
فقط ...

 عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است
 عشق گوش کردن نيست بلکه درک کردن است
عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است
عشق جا زدن وکنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

با خودم عهد بستم بار ديگر که تو را ديدم، بگويم :
ازتو دلگيرم ولي باز تو را ديدم و گفتم: بي تو مي ميرم.


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 22:25


چگونه فراموش کنم تو را !

 که خيالت و زمزمه هايت هميشه با من است.

چگونه فراموش کنم تو را !

 که سايه ات و نگاهت هميشه در خيالم بوده است.

چگونه فراموش کنم تو را !

 که با تپش هاي قلبت زيسته ام .

چگونه فراموش کنم تو را !

که براي هميشه بودنت به پروردگار دعا کرده ام .

چگونه فراموش کنم تو را !

که با تو هميشه و در همه جا نفس کشيده ام .

چگونه فراموش کنم تو را !

که پاسخ من به آغاز و پايان زندگي تو هستي ! 


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 18:50

دوستت دارم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 11:34
فقط یادت نره !!!


تا حالا کفشاتو نگاه کردي ؟؟؟
دو تا عاشق ! 
دو همراه که بي هم مي ميرن .
با هم خاکي ميشن !
بدون هم زيره بارون نميرن !
کاش آدما هم یه کم از کفشاشون ياد می گرفتن



سال ها پيش از کنار دريا عبور کردي اما هنوز امواجش براي بوسيدن جاي پايت مي آيند و مي روند


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 19:33
من مي دانم


مي دانم روزي از کوچه دل تنگي هايم گذر خواهي کرد


من آن روز کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد


تا بوي خوش آمدن يار همه را با خير کند


و به انتظار ديرينه من پايان دهد


و من تو را


عشقت را


حتي دوست نداشتن هايت را


در سينه ام


در خيالم


در روحم


حبس خواهم کرد.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 18:15
تنهایی من

افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز

 كاش نقاش چيره دستي بودم تا جنگل سبز چشمان تو را به تصوير مي كشيدم.

من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم

 وهر شب نوشته هاي عريانم را در كوچه پس كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم

 هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم به شهر بت رساندم

 ودست آخر از نامه گذشتم.

كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود

تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم

 و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم.

 دلم يك همدرد مي خواهد قلمم همدرد است

 اما هر چه مي نويسم تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم

واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم دامن زده است.

 وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند

 نماز آيات مي خوانم شايد توبيايي

 اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 18:55

love

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 18:15
دل شکسته

اولين کسي روکه عاشقش ميشي دلتو ميشکنه و ميره......  

دومين کسي رو که ميياي دوست داشته باشي و از تجربه ي قبلي استفاده کني

 دلتو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره

بعدش ديگه هيچي برات مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي

 ديگه دوست دارم واست رنگي نداره  

و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشکني

که انتقام خودتو بگيري....و اون ميره با يکي ديگه

                          اين طوريه که دل همه ي آدماي جهان ميشکنه

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 18:5